mnshop mnshop

mnshop

عكس متحرك قورباغه Frog


عكس متحرك قورباغه Frog



عكس متحرك قورباغه Frog
عكس متحرك قورباغه Frog
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman اب نبات چوبي (4)


roman اب نبات چوبي (4)

به بدن له شده ام نگاه كردم. همه ي تنم گز گز مي كرد. پس سرم سنگين شده بود و مي سوخت. يك لحظه با خودم فكر كردم كه نكند سرم شكسته باشد. به آرامي خودم را تكان دادم، درد در تنم پيچيد. كمرم را بالا كشيدم و به حالت نشسته در آمدم. نگاهم افتاد به رامين كه روي ساقهايش نشسته و هر دو دستش را كف زمين تكيه زده بود. با نفرت نگاهش كردم.يك ميليون به من داده بود، تا همه ي بدنم را آش و لاش كند؟به ياد چند لحظه ي پيش افتادم كه مجبور شدم در مقابلش واق واق كنم.چقدر تحقير آميز بود،تلخ و گزنده بود...سرش را بلند كرد و با آرامش نگاهم كرد:-پيشونيت داره خون مياداز شدت غضب لال شده بودم. دستش را به سمت پيشاني ام دراز كرد. خودم را عقب كشيدم. يكي از ابروهايش بالا رفت:-هوم؟ چي شد؟چهره ام از شدت نفرت در هم شد. خشم و غضبم فوران كرد، آب دهانم را جمع كردم و با شدت توي صورتش تف كردم.تكان خورد و سرش را عقب كشيد، دستش را بلند كرد. به زير چشمش كه از آب دهان من خيس شده بود، دست كشيد، با اخم نگاهم كرد. دهان باز كردم:-خيلي آدم كثافت و عوضي هستي، وحشي، قرار بود سلاخيم كني؟ يه ميليون دادي سلاخيم كني؟همزمان پشت سرم از درد سنگين شد و باعث شد كه سرم را خم كنم و ناله كنم:-واي سرمدستي پشت سرشانه هاي لختم كشيده شد. با وحشت سر بلند كردم. رامين بالاي سرم ايستاده بود. سرم را بيش از اين بلند نكردم تا نگاهم به بدن برهنه اش نيوفتد. خودم را به يك طرف كشيدم:-به من دست نزن، حرومزاده ي كثافت، برو گمشوبه آرامي شانه ام را فشار داد:-عادت ميكنيميل شديدي پيدا كردم كه به ساق پايش لگد بزنم. پاي راستم را بالا آوردم، درد در كمرم پيچيد. نفسم بند آمد:-واي خداصداي نفسش را كه بيرون فرستاد، شنيدم:-شب وازلين بزن، الانم پاشو يه چيزي بخور واسه يه ساعت ديگه جون داشته باشيچشمانم از حدقه در آمد، يك ساعت ديگر؟نكند باز هم قرار بود اين شكنجه ها تكرار شود؟دوباره صداي هاپ هاپم در سرم پيچيد،خودم را در حد سگ پايين آورده بودم. باز هم دلم مي خواست اشك بريزم، اما نه اول بايد از اين جهنم بيرون مي رفتم:-تو به گور بابات خنديدي كه يك ساعت ديگه هم خبري باشه، كثافت ديوونه، برو گمشو،صدايم رنگ بغض گرفت:-من واق واق كردم، آشغال، حيوون با يه آدم اين كارو نميكنه، تو خيابون به آدم تجاوز كنن نميگن واق واق كن،به زحمت از روي زمين بلند شدم و به سمت لباسهايم رفتم كه هر كدام به يك طرف ولو شده بود. نمي توانستم خوب راه بروم. بي شرف چه بلايي بر سرم آورده بود. صداي قدمهايش را شنيدم، با نگراني سرم را چرخاندم. به يك قدمي ام رسيده بود:-دست تو نيست ليدي خوشگل، سر به سر من نذار، بريم تو آشپزخونه عسل بخورنزديك بود جيغ بكشم. ديوانه بود...بي توجه به او به زحمت خم شدم و شلوارم را از روي زمين برداشتم. كمر راست كردم و خواستم به سمت بلوزم بروم كه رامين بازويم را گرفت:-شنيدي چي گفتم؟دستم را عقب كشيدم:-به من دست نزن، همه چي تمومه، اومدم يه روز باهات خوابيدمو خلاص، تو ديوونه اي، تو كثافتيباز هم ياد سلاخي شدنم افتادم:-آشغال من واق واق كردماشك روي گونه ام سر خورد، از شدت شرم چشمانم را بستم.-دير شده مونابا شنيدن اين حرف به سرعت چشمانم را گشودم.-تو صيغه ي من شدي، اونم واسه يه سال، اونم با مهر ده تا شاه نباتآنقدر عصبي شدم كه شلوار لي در دستم را به عقب بردم و با علي رغم دردي كه در وجودم پخش شده بود، محكم به كمرش كوبيدم:-برو بمير با اون صيغه نامتبيني ام را بالا كشيدم:-همين امرزو فسخش ميكنيم، برگه رو پاره ميكنم، ده تا شاخ نبات تو سرت بخورهدوباره بغضم تركيد و اينبار شلوار را عقب بردم تا دوباره به كمرش بكوبم، فكرم را خواند، كمي خودش را خم كرد و با قدرت پاچه هاي شلوار را در دست گرفت و يكباره از دستم كشيد. تكان خوردم و يك قدم عقب رفتم. صدايش اعصابم را بهم ريخت:-اولا كه صيغه نامه با پاره شدن از بين نميره، تو محضر ثبت شده، غير از اون، تو پيش من پنج ميليون سفته داري در ازاي حسن انجام كار، كارتو خوب انجام بده تا دردسري برات درست نشهبا همان بدن برهنه به سمتش حمله ور شدم، شلوارم را رها كرد و به مچ دستانم چسبيد. جيغ زدم:-برو سفته ها رو بذار اجرا، به قاضي مي خواي بگي من ديگه نخواستم باهات بخوابم؟ كارمو خوب انجام ندادم؟ اصلا من خودم ميرم از تو شكايت ميكنم، ميگم تو يه وحشي رواني هستي، واي دستم...واي دستم...همانطور كه به مچ دستم چسبيده بود، مرا به دنبال خودش كشيد، با هر تكان درد در وجودم منتشر مي شد.سرم، پيشاني ام، پشت گردنم، كمرم...مرا به زور روي مبل نشاند و مقابلم خم شد:-ببين خانم ابراهيمي، خوب گوش كن، تو انگار از يه سري چيزا خبر نداري، عيبي نداره، سواد كه نداري، كسي كه تو اون حلبي آباد زندگي ميكنه بيشتر از اينم نمي فهمه، من بهت مي فهمونم، تو پيش من چهار ميليون سفته ي سفيد داري، مي دوني يني چي؟ يني نمي توني جم بخوري، حرف اضافي بزني ميرم همه ي اونا رو ميذارم اجرا، ميوفتي زندونته دلم فرو ريخت،-اونوقت خونواده ات آواره ميشنقلبم به تپش افتاد،-كل زندگيتم بفروشي نمي توني قرض منو بدي، كسو كاري ام نداري تا بخواد كمكت كنهدندانهايم به هم كوبيده شد،-بعد تو توي زندونيو، داداشت حتما معتاد ميشه و خواهرتم يه....خيابوني، مادرتم حتما ميميره، حالا فهميدي مونا؟ پس ديگه اينقدر جفتك ننداز، من كلا آرومم، فقط همون لحظه اونجوري ام كه ديدي، بعد خوب ميشم، مثه همين الان كه توي صورتم تف كرديو با شلوارت منو زدي، اما من كاري نكردم، مي تونستم بزنمت مثه سگ وق بزني اما نكردمفكرم جاي ديگري بود،سفته ي سفيد امضا؟اما خودش روي آن نوشت "در ازاي حسن انجام كار"-تو خودت روي اونا نوشتي در ازاي حسن انجام كاركمرش را صاف كرد:-فقط روي يكي نوشتم، مي خواي همين امروز هم ميدم مال خودتحس از بدنم رفت،-با من راه بيا تا كاري به كارت نداشته باشم،با بيچارگي گفتم:-چرا اين كارو ميكني؟ من خيلي بدبختم، تو كه مي دوني من چه آدم بدبختي ام،از من فاصله گرفت و چند قدم آنطرف تر روي مبل نشست، ديگر برايم مهم نبود كه برهنه است. فقط مي خواستم از اين مخمصه نجات پيدا كنم.-با من باشي حمايتت ميكنم، همه جوره، فقط بايد تو هم ساپورتم كني، دوست دختر قبلي من نتونست دووم بياره، رفت، من الان سه ماهه با كسي نيستم، كسي با من دووم نمياره، منم مردم، نياز دارم،صدايي شبيه ناله از گلويم بلند شد:-آخه چرا من؟ اين همه آدم، چرا من بدبخت؟به پشتي مبل تكيه زد. نفس عميق كشيد و با چشمان نافذش در چشمان ترسيده ي من خيره شد:-دقيقا به همين دليل كه تو از همه بدبخت تري... به پشتي مبل تكيه زد. نفس عميق كشيد و با چشمان نافذش در چشمان ترسيده ي من خيره شد:-دقيقا به همين دليل كه تو از همه بدبخت تري...آنقدر ترسيده بودم كه پلك هم نمي زدم.-من در موردت حسابي تحقيق كردم، شما تا خرخره زير بدهي هستين، من اگه هر ماه به تو دو ميليون هم بدم، نمي تونين قرضاتونو بدين، از زماني كه پدرت زنده بود شما به اينو اون قرضار بودين، فاميلي دورو برتون نيست، كسي رو ندارين، همه مثه شما بدبخت و بيچاره ان، اونقدر با دخترهاي جور واجور برخورد كردم كه مي دونم اگه بخوام به چيزي كه مي خوام برسم، بايد برم سراغ دخترهاي ساده و بي كسو كار كه بدبخت و بيچاره ان،با چانه اي كه مي لرزيد، نگاهش كردم.چطور اينقدر احمق بودم كه اسير اين ديوانه شدم؟-تو خودت همون لحظه ي اول همه ي زندگيتو به من گفتي، وقتي كسي به خاطر از دست دادن شغلي كه هنوز توش استخدام نشده، وسط خيابون زار زار گريه ميكنه، پس اونقدر نيازمنده كه به خاطرش تن به هركاري بده، اونم با چشم بسته، پس حالا كه مي دوني قضيه چيه، ديگه خودتو اذيت نكن، گفتم كه عادت ميكني، وقتي مجبور باشي عادت ميكنيبا بغض گفتم:-توروخدا با من اين كارو نكن، من دو تا خواهر و برادر كوچيك دارم، اگه بلايي سر من بياد اونا چي كار كنن؟ مادرم مريضهاز روي مبل بلند شد و به سمتم آمد، خودم را جمع كردم، چشمانم هراسانم، روي هيكلش مي چرخيد.-بلايي سرت نميارم مونا،صدايم دو رگه شده بود:-دو بار ديگه سرمو بكوبي به كف سراميك، مغزم مي تركه، چجوري ميگي بلايي سرم نمياري؟خنديد:-مونا، آدم كه آب نبات چوبي نمي خره قارچ قارچ با دندوناش خوردش كنه، آب نبات چوبي رو مي ذاري كنار لپت مي مكيش تا شيره اش ذره ذره بياد بيرونبا شنيدن اين جمله ته دلم فرو ريخت. پيام واضح بود. ذره ذره جانم را مي گرفت. يك قدم جلو آمد، خودم را روي مبل به سمت راست كشاندم.باز هم مي خواست شروع كند؟رامين بالاي سرم ايستاد و دستش را به سمت پيشاني ام دراز كرد. از ترس ثابت سر جايم نشستم. با سر انگشتش پيشاني ام را لمس كرد. پيشاني ام به گز گز افتاد. رامين به انگشتش نگاه كرد و زمزمه وار گفت:-خونيه،لبخند زد و انگشت را داخل دهانش برد، با دردمندي نگاهش كردم.چشمانش را ريز كرد، كم كم رنگ چهره اش تغيير مي كرد. يكباره چشمانش درشت شد:-عسل نخوردي نه؟ خيلي بد شد، كم مياريپيام را گرفتم. دوباره قرار بود سلاخي شوم. به ذلت افتادم:-توروخدا رامين، توروخدا، كتكهات درد داره، توروخدا، سرم داره ميتركه، تنم درد ميكنه-خيلي خوبه همينجوري التماس كن، به پام بيوفت، كف پامو ببوس، دوست دارم خوشم ميادبه نفس نفس افتادم ، سينه ام بالا و پايين مي شد.من امروز همين جا زير دستش تلف مي شدم.-توروخدا رامين، من نمي تونم، بدجوري مي زني تو سرم، بخدا ميميرم وبال گردنت ميشماصداي زنگ موبايلش بلند شد، بي توجه به آن، دستي به سرم كشيد:-نه ديگه اون مدلي براي امروز كافيه، مي دوني چند تا مدل واسه امتحان كردن داريم؟دوباره اشك دور چشمم جمع شد.واي توان نداشتم.صداي موبايل همچنان به گوش مي رسيد و بيشتر عصبي مي شدم. با ناله گفتم:-موبايلت داره زنگ مي خوره، جواب نمي دي؟انگشتانش را لا به لاي موهايم فرو برد:-نه خوشگل خانم، موبايل مهمتره يا تو؟دستم را بلند كردم و به ساعدش چسبيدم:-رامين جان، رامين توروخدا، من مي ترسم-بترس كوچولو، تو بترسي من خوشم ميادنفسم مقطع شد:-هيع هيع هيع، نكن هيع، نكن، نيا، هيع مي ترسم، هيع نيارامين امان نداد، موهايم را كشيد و با صورت مرا محكم به نشيمن مبل كوبيد. خواستم بلند شوم زانويش را روي كمرم گذاشت. سرم را در نرمي مبل فرو برد. نفس كم آوردم.واي خفه شدمبا دست، چند ضربه به مبل زدم، داشت مرا مي كشت،درد در سرم پيچيد. موهايم را به عقب كشيد، گردنم به عقب خم شد و سرم بالا آمد. حريصانه نفس عميق كشيدم. سرش را نزديك گوشم آورد:-آب نبات چوبي شيرين مندندانهايش وارد گوشت گردنم شد،من امروز ميميرم، همين جا ميميرمناليدم-بخدا درد داره، توروخداصداي زنگ تلفن خانه در فضا پيچيد، رامين خنديد:-بگو سگ خونه ات ميشم رامينديگر دلم نمي خواست بگويم. سخت بود، برايم سخت بود-نمي گي مونا؟دوباره فشار دندانش روي گردنم بيشتر شد. با زانواش به كمرم فشار آورد، حس كردم همين حالا مهره هاي كمرم مي شكند، تلفن بعد از چند زنگ روي پيغام گير رفت، صداي دختر جواني به گوش رسيد:-الو، آقاي بابازاده، مهتاب شافعي هستم، اگه خونه هستين گوشي رو بردارين، همه ي پارچه هايي كه الان به شركت رسيده خيس و آب خورده ان، مي دونين شركت چقدر ضرر كرده؟ كجائين شما؟دست رامين از دور موهايم شل شد...دست رامين از دور موهايم شل شد...زانويش را از روي كمرم برداشت و با عجله به سمت تلفن رفت. بي حس و حال روي مبل افتاده بودم. باز هم اشكها قطره قطره از چشمهايم فرو مي چكيد. از خدا گله داشتم.اينطور مي خواست كمكم كند؟صداي رامين را شنيدم:-الو خانم شافعي، همه ي پارچه ها خيسن؟ يني تو آب افتادن؟ مطمئنين؟دو كف دستم را روي مبل گذاشتم تا بتوانم بلند شوم، درد توي كمرم پيچيد. دوباره بي حال روي مبل ولو شدم.-اي بابا، نه خانم شما چرا مقصر باشين، رسولي كجاست؟ ميام، تا نيم ساعت ديگه مي رسمصداي "تلق" گذاشتن گوشي را شنيدم. دوباره تلاش كردم از روي مبل بلند شوم، توان نداشتم. چند لحظه بعد دستي دور بازويم حلقه شد:-پاشو بشين، يه كم حالت جا اومد ميريمبه آرامي دستم را عقب كشيدم. دوباره بازويم را در دست گرفت:-تو كه خودت نمي توني بشيني، بذار كمكت كنم،به سختي از روي مبل بلند شدم و به پشتي تكيه زدم. همه چيز را تار ميديدم. نگاهم روي رامين چرخيد كه به سمت لباسهايش رفت:-بار پارچه داشتم، از باكو اومد آستارا، يكي دو ساعت پيش رسيد انزلي، مسئول بارگيري زنگ زده گفته بارها خيس بوده، انگار انداختن تو دريا، نمي دونم كار خوديه يا كس ديگه ايبا بيچارگي به مرد جواني خيره شده بودم كه انگار نه انگار چند دقيقه ي قبل نزديك بود خفه ام كند. به راحتي از دغدغه هاي كاري اش برايم مي گفت.رامين به سمتم چرخيد:-بپوش ديگه، بپوش يه آبي به سر و صورتت بزن، بايد بريمسرم را پايين انداختم و به هق هق افتادم. بالاي سرم ايستاد:-مونا، سرتو بالا كن ببينم، گريه نكن، گفتم عادت ميكني، با گريه چيزي درست نميشهدستش را به زير چانه ام برد:-بالا كن ببينمسرم را عقب كشيدم:-تا آخر عمرم ازت متنفرمخنديد:-من تازه داره ازت خوشم مياد، خيلي مظلومي، ازون بدبختهايي كه آدم دوست داره مدام بزنه تو سرشونبا شنيدن اين حرف دستش را به شدت پس زدم و سعي كردم از روي مبل بلند شوم و لباسهايم را بردارم. متوجه ي نيتم شد:-بشين برات ميارمشونوسط سالن رفت و لباسهاي پخش و پلا شده ام را از روي زمين برداشت و به سمتم آمد و آنها را روي زانويم گذاشت:-شب روي تخت نخواب، كمرت درد ميگيره، البته فكر نكنم توي خونتون تختخواب داشته باشي، روي زمين ميخوابي، هوم؟ وازلين دارين تو خونه؟چشمانم از نفرت زبانه كشيد، بي توجه به سوالاتش به ارامي لباسهايم را به تن كردم. نفسش را بيرون فرستاد:-من برم ببينم اوضاع از چه قراره، فردا هم بهت زنگ مي زنم ميام دنبالت، اين زنه بد موقعي زنگ زد، حال خوشمو خراب كردمبا وحشت سر بلند كردم:-من ديگه نميامنچ نچي كرد:-پير گوشي كه نگرفتي؟ گرفتي؟ به نفعت نيست كه نياي، الانم آروم پاشو، اگه ضعف كردي از تو يخچال يه چيزي بردار بخور، توي خونه عسل داري؟ البته عسل خيلي گرونه تو اونقدر پول نداري براي خودت عسل بخري، تو يخچال من عسل هست، برش دار ببر خونه بخور تا فردا، الانم اين قيافه ي زار و نگير به خودت، رفتي خونه مامانت ببينتت فاتحه اش خونده استبا لبهاي آويزان نگاهش كردم. انگار نه انگار در مورد يك انسان صحبت مي كرد. تنها حرفي كه در آن موقعيت به زبانم جاري شد همين بود:-من خودم ميرمرامين سرش را به چپ و راست تكان داد:-مي رسونمت تا جلوي در خونه، هر وقت رفتي توي خونه منم ميرم، راستي، پنجاه تومن پول محضرو هم همين الان بدهمات و مبهوت نگاهش كردم. نه انگار واقعا ديوانه بود.-شوكه شدي؟ پول محضر ديگه، قرار داشتيم با همدوباره به سمتم آمد:-پاشو دختر كوچولو، پاشو برو يه آبي به سر و صورتت بزن، بايد بريمبه زحمت از روي صندلي بلند شدم و مانتو ام را به تن كردم. همه ي تنم آش و لاش شده بود. نمي توانستم قدم بردارم. رامين به سمتم آمد:-دستتو بده كمكت كنمبي اعتنا به او به سمت در خروجي رفتم. همه ي وجودم پر از نفرت بود................رامين مقابل در خانه ترمز كرد. نگاه وحشت زده ام روي چند زن همسايه چرخيد كه باز هم خيره به ماشين نگاه مي كردند. رامين رد نگاهم را گرفت و پوزخند زد:-اينا ديگه اين ماشينو ميشناسن، نمره پلاك منو هم از حفظنبا عصبانيت گفتم:-بهت گفتم خودم ميرم، نشنيدي؟خنديد:-دختر كوچولو، تو زن صيغه ايه مني، تو اين يه سال من خودم مي برمتو ميارمت، اينقدرم سر اين مسئله با من جر و بحث نكن، فردا نزديك ظهر ميام دنبالتلبم آويزان شد:-فردا نه، فردا نمي تونم، بي انصاف تنم جون نداره-تا فردا خوب ميشي، يه دوش آب گرم بگير، فكر كن بدون نرمش رفتي فوتبال بازي كردي، الانم برو كه همسايه ها منو ماشينمو خوردن، راستي پنجاه تومنم كه به من دادي، الان چقد واست مونده؟ صد تومن؟خنديد:-دستتو نگه دار تا ماه بعد، هنوز بيست و نه روز مونده هابه زحمت در ماشين را باز كردم و از ماشين پياده شدم. سرم را پايين انداختم و تلو تلو خوران به سمت در خانه رفتم......................دستم را به درگاه در گرفتم تا كفشم را از پايم خارج كنم، همه ي تنم تير مي كشيد، پوست سرم مي سوخت. مدام صحنه هاي شكنجه در آن خانه ي جهنمي، مقابل چشمانم رژه مي رفت. زياد نتواستم كمرم را خم كنم. مهره هاي كمرم درد مي كرد. كمرم را صاف كردم و چند لحظه ايستادم تا درد كمرم ساكت شود. صداي سرفه هاي خشك عزيز را شنيدم. نمي دانست امروز چه بلايي بر سر دخترش آمده بود. به هر جان كندني بود، وارد خانه شدم و مستقيم به سمت دستشويي رفتم، بايد سر و وضعم را مي ديديم.در دستشويي را باز كردم، صداي عزيز بلند شد:-مونا، تويي عزيز؟گلويم را صاف كردم:-سلام، عزيز الان ميام، دارم ميرم دستشوييوارد دستشويي شدم و به خودم چشم دوختم. رنگ از رخم پريد. جاي دو دندان رامين بالاي پيشاني ام به چشم مي خورد. گونه ي كبودم كه اطرافش زرد رنگ بود به همراه چشمان پف كرده ام، خيلي توي ذوق مي زد.با اين قيافه مي خواستم مقابل عزيز و مينا و ميلاد ظاهر شوم؟شير آب را باز كردم و مشتي آب به صورتم پاشيدم...................مقابل سينك ظرفشويي ايستاده بودم و برنج مي شستم، صداي عزيز را شنيدم:-مونا، دختر كجا موندي؟ نيم ساعته اومدي، يه سر بيا تو اطاق، من نمي تونم زياد از رختخواب بيام بيرون، ناخوشم، بيا ببينمت آخه دختردستي به پيشاني ام كشيدم، پيرزن بيچاره چه گناهي كرده بود كه مرا در اين وضعيت ببيند؟اصلا او را مي ديدم و چه مي گفتم؟اين كه با بي عقلي چهار ميليون سفته ي سفيد به رامين داده بودم و در ازاي آن بايد فردا هم به خانه اش مي رفتم و آش و لاش مي شدم؟اشكهاي روي گونه ام را پاك كردم و گفتم:-عزيز دارم برنج مي شورم، ميام الانفكرم دور و بر فردا مي چرخيد. واي فردا هم مي خواست شكنجه ام دهد؟با اين فكر ظرف برنج از دستم رها شد و داخل سينك افتاد. دستانم را به لبه ي سينك گرفتم و كمرم را خم كردم، كمرم تير كشيد. دوباره كمرم را صاف كردم، دستم را به ميان موهايم فرو بردم، پوست سرم سوخت. به آرامي كنار ظرف شويي نشستم. بغضم تركيد، هاي هاي گريه كردم..................صداي هراسان عزيز را شنيدم:-مونا، عزيز چيه؟ چي شده؟ عزيز چرا گريه مي كني؟به پيراهن سبز گلداري كه به تن كرده بود، خيره شدم، سرم را بالاتر نياوردم تا متوجه ي پيشاني ام نشود. با دستان لرزان پيراهنش را در دست گرفتم.-مونا جون به سر شدم، چرا گريه ميكني؟-عزيز، برام سخت بود، يه حس بدي داشتم، همش فكر مي كردم مثه....خيابوني امعزيز كنارم زانو زد و سرم را در آغوش كشيد، پوست سرم آتش گرفت. لب به دندان گزيدم تا نفهمد. با دستش كمرم را نوازش كرد، جاي زانوي رامين روي كمرم تير كشيد. عزيز بغض كرده بود:-مونا جان، الهي عزيز فدات بشه، حروم ما شدي عزيز، گناه نكردي عزيز، خدا رو شكر كن گناه نكردي، عقد موقتي عزيز، برگه ي صيغه نامه ات تو كيفته، عزيز مادر گريه نكن...عزيز مي گفت و من مي گريستم. سرم ذق ذق مي كرد و كمر درد امانم را بريده بود.................همه ي موهايم را روي صورتم ريخته بودم. با سر فرو افتاده در بشقاب مينا برنج مي كشيدم. متوجه ي ميلاد شدم كه با غذايش بازي مي كرد. به آرامي گفتم:-چرا نمي خوري ميلاد؟سرم پايين بود و صورتش را نمي ديدم.-من اين غذا رو نمي خورم آبجي، پول اين مرغو گوشتو از كجا آوردي؟ پول برنجو از كجا آوردي؟به آرامي سرم را بلند كردم، نگاهم به چهره ي درهم مادر افتاد كه با نگراني به ميلاد نگاه مي كرد. دوباره سرم را پايين انداختم:-تو به اين چيزا كار نداشته باش، غذاتو بخوربشقاب مينا را به سمتش دراز كردم:-بيا مينا، بخور-مرسي آبجي، اومممم، زرشك پلو دوست دارمصداي فرياد ميلاد را شنيدم:-خاك تو سرت مينا، نخورده ي بدبخت، بخور ديگه، بخور احمق، نمي دوني پولش از كجا اومده ذوق هم مي كني؟مينا لب برچيد:-چرا به من فحش ميدي؟طاقتم تمام شد رو به ميلاد فرياد زدم:-دهنتو ببند و غذاتو بخور، ميذاري دو دقيقه با آرامش پشت سفره بشينيم يا نه؟فكم درد گرفت. جاي فشار پنجه هاي رامين روي آن مي سوخت. اي كاش جرات داشتم و رو به ميلاد فرياد مي زدم كه يك ميليون گرفتم تا همسر صيغه اي ام، سلاخي ام كند.آن وقت او به من مي گفت اين غذا را نمي خورد؟من قيمه قيمه شده بودم تا شكم او گرسنه نماند.-آبجي چرا هر بار حرف مي زنم، حرف تو حرف مياري؟ چرا جواب درستو حسابي به من نمي دي؟ فك ميكني من خرم؟ اون ماشين شاسي بلنده كيه مدام مياد در خونه؟آب دهانم را قورت دادم.-همه ي محل دارن از تو ميگن، بچه هاي محل تو كوچه جلوي منو گرفتنو متلك بارم كردن، به من گفتن خوش غيرت خواهرت با از ما بهترون مي پره، پس اين پولها رو از اون مرتيكه گرفتي؟صداي سرفه هاي عزيز پنجه به اعصابم كشيد. كمي سرم را بلند كردم، نگاهم به صورت ترسيده ي مينا افتاد. طاقت نياوردم و به سمت ميلاد خيز برداشتم، خودش را عقب كشيد. درد كمرم نفسم را بند آورد، صداي عزيز را شنيدم:-مونا، عزيز توروخدا، مونارو به ميلاد كرد:-بچه دو دقيقه آروم بشين ديگه، اين چرتو پرتها چيه ميگي؟ميلاد از سر سفره بلند شد:-من از فردا ديگه مدرسه نميرم، ميرم مكانيكي محمود، ميرم اونجا كار ميكنم، با حقوق خودم مرغو گوشت مي خرم، همه به من ميگن بي غيرتصدايش لرزيد:-تو زن بدي شدي آبجي، فكر مي كردم زن خوبي هستي، اما بد شدي، نمي تونم سر اين سفره بشينم، همه دارن حرفمونو مي زنن، از سانتافه ي مشكي مي گن كه تورو از در خونه سوار ميكنه و جلوي در خونه پياده ميكنه، شماها بشينين مرغ و گوشت بخورين، ولي من نمي خورمبغض در گلويم خانه كرد.چرا لال نمي شد؟چرا لال نمي شد؟صيغه اش بودم بي پدر، صيغه اش بودميك ساعت كتك خورده بودم، يك ميليون به من داده بود،حرامش نبودم، حرامم نبود...با بغض گفتم:-پاتو بذاري مكانيكي محمود، قلم پاتو ميشكنمميلاد به سمت در خروجي رفت:-ميرم، حالا مي بيني، ميرم همونجا كار ميكنم، ديگه هم مدرسه نميرمدر هال را باز كرد و وارد حياط شد. خواستم نيم خيز شوم و به دنبالش بدوم، توان نداشتم، دوباره سر جايم نشستم. سرم روي سينه ام خم شد و باز هم به گريه افتادم. صداي گريان مينا را شنيدم:-آبجي گريه نكن، توروخدا گريه نكن، من غذامو مي خورم آبجي مونا، ببين من دارم مي خورملگنم تير كشيد، كمرم تير كشيد...طاقباز توي رختخواب دراز كشيده بودم و به سقف چوبي اطاق نگاه مي كردم. اينطور نمي شد، بايد فكري مي كردم. دو دفعه ي ديگر به خانه ي رامين مي رفتم، يا ناقص مي شدم و يا مي مردم. بايد راهي پيدا مي كردم. بايد سفته هايم را از او مي گرفتم. بهتر بود وارد شركتش مي شدم و به سراغ گاو صندوقش مي رفتم. واي خدا رمز گاو صندوق را كه نمي دانستم، خوب شايد اول بايد به ترفندي رمز را از زير زبانش بيرون مي كشيدم.دستم را بلند كردم و دو طرف شقيقه هايم گذاشتم و به آرامي فشار دادم. بايد فكرم را به كار مي انداختم. با صداي زنگ تلفن خانه، به خودم آمدم. به زحمت از رختخواب بلند شدم. همه ي تنم كوفته بود. به آرامي به سمت تلفن رفتم. چشمم افتاد به كيف كهنه ي ميلاد كه گوشه ي هال ولو شده بود. اخم كردم. كنار تلفن روي زمين نشستم و گوشي را برداشتم:-الو-سلام، منزل آقاي ابراهيمي؟-سلام بفرماييد-خانم من پرتو هستم، مدير دبيرستان امام علي،باز هم چشمانم روي كيف ولو شده ي ميلاد چرخيد:-بفرماييد، من در خدمتم-خانم در رابطه با دانش آموز ميلاد ابراهيمي...با نگراني به ميان حرفش پريدم:-چيزي شده؟-ميلاد پسرتونه؟-من خواهر بزرگشم، ميشه بگين چي شده؟-امرزو مدرسه نيومده،دستانم لرزيد. آخر تهديدش را عملي كرد.-بله، چيز مريض بود، حالش خوب نبود-من وطيفه داشتم تماس بگيرم، براي موجه كردنش تشريف بيارين مدرسه-مم..ممنون، مرسي...تماس كه قطع شد نگاهم روي ساعت ديواري ثابت ماند. ساعت ده صبح بود.پس بالاخره كار خودش را كرد و به مكانيكي رفت؟مكانيكي محمود پر از آدمهاي لات و آسمان جل بود. دو روز بين آنها وول مي خورد، ديگر نمي توانستم كنترلش كنم. آخر چرا اينقدر خون به جگر من مي كرد. با همان بدن دردناك از روي زمين بلند شدم و به سمت دستشويي رفتم. بايد سريع آماده مي شدم و به مكانيكي مي رفتم و او را به خانه باز مي گرداندم...اين چه سرنوشت شومي بود كه برايم رقم زدي خدا؟................چند مرد جوان جلوي گاراژ ايستاده بودند و با چشمان دريده بر اندازم مي كردند. روسري ام را تا روي پيشاني پايين كشيدم و نيم نگاهي به داخل مكانيكي انداختم. ميلاد را بين افراد داخل گاراژ نديدم. اين پا و آن پا كردم. دلم نمي خواست با اين سر و صورت وارد گاراژ شوم. صدايي مرا مخاطب قرار داد:-خانم، با كي كار دارين؟سرم را بلند كردم. يكي از همان چند مرد هيز بود كه حالا با نگاهش سر تا پايم را بر انداز مي كرد. از روي ناچاري گفتم:-ميشه برين تو به ميلاد بگين بياد بيرون، بگين خواهرش اومده كارش داره-اي به چشمبا نفرت نگاهش كردم، عين خيالش نبود. در دلم براي ميلاد خط و نشان مي كشيدم. همين جا مقابل گاراژ سياه و كبودش مي كردم. چطور امروز مدرسه نرفت و به اين مكانيكي معلوم الحال آمده بود؟با صداي زنگ گوشي ام به خودم آمدم. گوشي را از جيبم بيرون كشيدم، دلم فرو ريخت. رامين بود. تماس را قطع كردم...................با دردمندي به پسرك لاغري نگاه كردم كه روي گونه اش سياه شده بود، دستانش هم سياه بود. اين پسر برادر من بود؟همين كه مرا ديد به سمتم آمد و با اخم گفت:-چرا اومدي در گاراژ آبجي؟ برو خونهبا حرص بازويش را در دست گرفتم و به دنبال خودم كشيدم و از گاراژ فاصله گرفتيم:-گه زيادي خوردي مدرسه نرفتي، اومدي اينجا چه غلطي بكني؟ مگه نگفتم تو كار بزرگترت فوضولي نكنبا قلدري دستش را از بازويم بيرون كشيد و گفت:-به تو چه آبجي؟ تو چه كاره ي مني؟صدايم بالا رفت:-به من چه؟ بيا برو خونه ببينم، بيا برو خونه فردا بيام مدرسه غيبتتو موجه كنمكف دستش را كه سياه شده بود بالا آورد و مقابل صورتم گرفت:-بببين، دارم كار ميكنم، فكر كردي دارم ميرم دنبال خوشگذروني؟ دارم كار ميكنم تا آخر امروز چهار تومن بگيرم،با دستم به دستش ضربه زدم:-تو غلط كردي كه مي خواي كار كني، مگه نميگم لشتو ببر خونه؟ داري عصبيم ميكنيا-نميام خونه، برو به تو مربوط نيستاز اينكه در مقابلم مي ايستاد و بي ادبي مي كرد، آتش گرفتم. از يقه ي تيشرتش كشيدم:-بيا برو خونه بهت ميگم، بيا برو تا نزدم چونه تو خورد نكردمناگهان فرياد زد:-ولم كن ميگم، ولم كن، به تو چه؟ ما به اين محمود دويست تومن قرض داريم، لا اقل پول قرضشو ميدم، تو كه فكر مرغو گوشتي، فكر قرض مردم نيستيبا چشمان از حدقه در آمده نگاهش كردم.-كار ميكنم از قرضش كم بشه، ديگه هم مدرسه نميرم،صداي گوشي ام دوباره بلند شد. مي دانستم رامين است. كلافه شدم و تماس را قطع كردم و دوباره تيشرتش را كشيدم و گفتم:-بخدا قسم همين جا كبودت ميكنما، بيا بريم ميگم-نميام، اگه امروز هم منو ببري، فردا بر ميگردم، اصلا به تو چه؟بغض كرد و گفت:-تو اگه زن خوبي بودي كاري نمي كردي كه تو اين مكانيكي هم حرف تورو بزنن، اما مجبورم گوش كنمو چيزي نگم، ديگه بروبا اين حرف، دستم از روي تيشرتش شل شد و با دلشكستگي نگاهش كردم. دست سياهش را به پشت چشمش كشيد و اشكهايش را پاك كرد. مسخ شده نگاهش كردم. با آستين لباسش به پشت بيني اش كشيد و چرخيد و وارد مكانيكي شد.................داخل حياط كنار ديوار نشسته بودم و پيام هاي تهديد آميز رامين را مي خواندم:-سفته ها رو مي ذارم اجرا، بيچاره ات ميكنم، تماس منو قطع ميكني؟-اين گوشي بي صاحابو جواب بده-سه بار زنگ زدم رد تماس زدي امشب با مامور ميام در خونه اتچقدر بيچاره بودم.اگر با مامور به سراغم مي آمد چه كار مي كردم؟دستان لرزانم روي گوشي لرزيد. با پشت دستم اشكهايم را پاك كردم. مي خواستم با او تماس بگيرم و بگويم براي امروز دور مرا خط بكشد تا بدانم با اين برادر كله شقم بايد چه كار كنم. قبل از اينكه تماس بگيرم گوشي در دستم لرزيد:-الوصداي عصبي اش را شنيدم:-سه بار تماسو رو من قطع كردي، خيل خوب، حتما شكمت سيره ديگه، حتما مي توني چهار ميليونه منو بديطاقتم تمام شد، صدايم لرزيد:-چرا اينقدر بي شرفي؟ چرا اينقدر منو حرص ميدي؟ تو اصلا مي دوني من تو چه بدبختي دستو پا مي زنم؟-تو هر بدبختي دستو پا مي زني به من ربطي نداره، آماده شو دارم ميام دنبالتصدايم گريه آلود شد:-كثافت آشغال چي از جونم مي خواي؟ داداش عوضيم كم بود، تو هم اضافه شدي؟-داداش عوضيت چي كار كرده؟انگار گوش شنوايي پيدا كرده باشم، ناليدم:-صبح مدرسه نرفته، سرخود رفته اين مكانيكي سر كوچه، رفتم دنبالش ميگه نميام خونه، جلوي مكانيكي سر من داد كشيد، تا الان اين كارو نكرده بود، تو اون مكانيكي همه جور آدم پيدا ميشهبه هق هق افتادم:-حالا تو به من ميگي چرا تماستو جواب ندادم؟ اون كم خون به دلم ميكنه، تو هم اضافه شدييكباره گفت:-بدبختي هاي تو به من ربطي نداره، كار منو راه بنداز، يه ساعت ديگه ميام دنبالت....تماس قطع شد، سرم را به ديوار حياط تكيه زدم و باز هم اشكها بود كه از چشمانم فرو مي چكيد...................داخل حياط نشسته بودم. اينبار آماده شده بودم تا دوباره به سلاخ خانه بروم. دوش گرفته بودم. چقدر زير دوش زار زدم. چقدر خدا را صدا زدم. ميلاد از دستم رفته بود. دوباره به ياد فريادهايش افتادم. قلبم شكست. براي اولين بار بر سرم فرياد كشيده بود. همه ي زندگي ام از دستم رفت، صداي سرفه هاي عزيز را مي شنيدم. چيزي به او نگفتم، چه مي گفتم؟ چرا مي گفتم؟پيرزن به اندازه ي كافي زجر مي كشيد...با صداي وحشتناكي از جا پريدم. كسي با مشت و لگد به در مي كوبيد. هراسان به سمت در حياط دويدم:-كيه؟ كيه؟كسي فرياد كشيد:-كثافتبا نگراني گفتم:-كيه؟صداي فريادي شنيدم:-اهبي مهابا در حياط را گشودم. ناگهان چشمم افتاد به ميلاد كه يكباره به داخل خانه پرت شد و كف حياط ولو شد. جيغ خفه اي كشيدم:-ميلاد چيه؟ چي شده؟سر و صورتش سياه بود. با آن همه سياهي، روي صورتش رد سرخ سيلي به چشم مي خورد.-آشغال عوضيچشمانم دو دو زد:-با مني؟با دستش به پشت سرم اشاره زد:-با اون حيوونمو با آستينش، بيني اش را پاك كردبه عقب چرخيدم و با ديدن رامين كه وارد خانه شد و در را بست شوكه شدم. به تته پته افتادم:-رام..تو..اينجايي...رامينرامين با نگاه عصبي به من چشم دوخت و با دستش به ميلاد اشاره زد:-از فردا غير از مدرسه جايي رفت، به من زنگ مي زني بيام گردنشو بشكنمصداي ميلاد را شنيدم:-تو گه مي خوري، تو چه كاره اي؟ اصلا تو كي هستي؟رامين به سمت ميلاد خيز برداشت و مقابل چشمان ترسيده ام از پشت گردن ميلاد را گرفت. فرياد ميلاد به آسمان بلند شد:-پدر سگ، گردنمرامين سر ميلاد را روي تنه اش خم كرد:-من شوهر خواهرتم، فهميدي؟همگي لال شديم.



roman اب نبات چوبي (4)
roman اب نبات چوبي (4)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

رمان غريبه ي آشنا...(1)


رمان غريبه ي آشنا...(1)

مامان حق داره من خيلي پرو تشريف دارم!

با خداهم ديگه آره !؟ من بي حيا كه نمازهاي واجبم را با صد دفعه يادآوري مامان مي خوانم و صد البته گاهي يكي را در مي برم حالا با گردن كج قبل از ظهر رو به در حياط روي سجاده ام نشسته ام و بعد از خواندن دو ركعت نماز حاجت تسبيح حضرت زهرا را مي گردانم و به چشم به در دارم كه بابا با خبر خوب بياد .

خداي خوب و مهربونم مي دونم رو سياهم و بنده ي خوبي نيستم ولي بابا مي گه تو خيلي مهربون و با گذشتي ! خدا جونم منو ببخ و لااقل به خاطر اضافه كاريهايي كه بابا براي كلاس كنكورم وقت و بي وقت انجام داده قبولم كن . قول ميدم كه سعي كنم از اين به بعد دختر خوبي با شم و ديگه نذارم نمازهام قضا بشه . خداجون دستاي حاجتمندم رو خالي نگذار !

البته مي دونم خيلي مهربون تر از اوني كه بخواهي گناهان منو تو سرم بكوبي ! گذشت و لطف تو كه صاحب اختيار و خالق مايي بيشتر از اينهاست.

سبحان الله اي خداي پاك و منزه، تو خالقي ، ما مخلوق و جايزالخطا.

قول مي دمديگه ناشكري نكنم كه چرا پولدارو خوشگل نيستم.

گرداندن تسبيح را تمام كردم و زيرلب با زبان خودم باخدا حرف مي زدم:

چي ميشه كه خداجون الان بابا روزنامه به دست با لبي خندان وارد بشه از جلوي در داد بزنه :

-          

ليلا قبول شدي. خانم بيا كه دخترمون دانشگاه قبول شده !...

باالاخرهامروز جواب يكسال زحمتم مشخص ميشه.صبح كه مامان گفت چرا خودت نمي ري ؟ با اضطراب گفتم : واي نه مامان، نمي تونم آخه مي ترسم قبول نشده باشم و همون جا ولو شم .

بابا در حال پوشيدن كتش از اتاق بيرون آمد و گفت:

-          

اولا كه نااميد شيطانه ، ثانيا اگر خدايي نكرده قبول هم نشدي حكمت خدا رو در نظر بگير و مطمئن باش كه خدا براي بنده هاش بد نمي خواد.

از روي صندلي آشپزخانه بلند شدم و به طرف بابا رفتم ، از پشت دستم را دور گردنش حلقه زدم و گفتم :

-          

قربونت برم بابايي كه اين قدر ايمانت محكمه !تورو خدا همين طور كه داري ميري با اون دل مثل آينه ات برام دعا كن كه قبول بشم .

دستش را با محبت به روي دستم گذاشت و جواب داد :

-          

من هميشه دعاگوي دختر نازنينم هستم . غصه نخور ، انشاءالله همون طور ميشه كه تو ميخواي . مي دونم كه زحمت خودت و كشيدي پس نتيجه اش را واگذار كن به خدا كه صلاح كار بنده هاش رو بهتر مي دونه .

با شنيدن صداي در حياط دلم هري ريخت پايين ! مي دونستم كه بابا بلدنيست فيلم بازي كنه . مسلما با ديدنش مي ش خبر خوب يا بد را از روي قيافه اش تشخيص داد.

چشمهايم را بستم و بعد سر پايين افتاده ام را بالا گرفتم شهامت باز كردن چشم ها و زل زدن به چهره بابا را نداشتم . قبل از بازكردن چشمهايم براي آخرين بار زمزمه كردم :

-          

خداجون دستم به دامنت، كمكم كن .

اصلا توي حال خودم نبودم و تمام بدنم مي لرزيد . وسط راهرو ، روبروي در حياط ايستاده بودم ، هم من بابا را مي ديدم و هم اون به محض ورودش منو.

مردد و هراسان چشم هايم را باز كردم ، دلم مي خواست دادبزنم خدايا شكرت ،شكرت كه لبهاي بابا خندانه . جلوي نرده ها لبخند به لب ايستاده و روزنامه را بالاي سرش گرفته بود.

-          

تبريك ميگم  خانم مدير بالاخره مديريت قبول شدي !

زبانم از خوشحالي قفل شده بود مديريت ؟ يعني انتخاب اولم ؟ تهران ؟ باورم نميشد ! تنها كاري كه به فكرم رسيد رفتن به سجده بود ، سجده ي شكر.خدايا كرمت رو شكر . خدايا صفاتت رو شكر . خدايا مهربونيت رو شكر خدايا بخشندگي و سخاوتت رو شكر !

بابا نگران در كنارم نشست بنده خدا فكر مي كرد حالم بد شده .

-          

چي شده ليلا جان ؟ دخترم ؟

نشستم و نفس عميقي كشيدم . انگار يك وزنه ي سنگين را از روي سينه ام برداشته بودن ! با ديدن پدر اشكم سرازير شد و در بين گريه خنديدم و گفتم :

-          

قربون باباي خوب و خوش خبرم برم، داشتم خدارو شكر مي كردم.

بعد خودم رو در بغلش انداختم . دستهاي گرم و امن بابا دور شانه هايم حلقه شد و صداي گرمش مثل آهنگي در گوش و جان دلم طنين انداخت :

-          

بهت افتخار ميكنم ، خودت مي دوني چه كار كردي ؟ گل كاشتي ، گل !

مامان با شنيدن صداي ما از آشپزخانه به بيرون سرك كشيد و با چشمهاي متعجب و بهت زده به ما خيره شد و به زحمت با همان لحن مظلوم و مليح پرسيد:

-          

چه خبر شده آقا ؟

بابا با خوشحالي به طرف او برگشت :

-          

دخترمون قبول شده خانم ، باورت ميشه ؟

حيرت و شادي را هم زمان در چهره ي مامان ديدم و قلبم از شادي پدر و مادرم فشرده شد . مادر با خوشحالي قدمي به سمتم برداشت ، از جا بلند شدم و با چادر نماز به طرفش دويدم و اندام ظريفش را در آغوش گرفتم و اشكهاي شوق مان با هم در آميخت .

خدايا شكر كه شرمنده ام نكردي . دوباره مامان و بابا را بوسيدم و با هيجان به سمت تلفن رفتم ، مي دانستم كه مهشيد دختر خاله ام الان از من مشتاق تر و گ.ش به زنگ تر است . به محض خوردن دو زنگ خود مهشيد گوشي را برداشت . خواستم كمي سر به سرش بذارم و اذيتش كنم ولي حالم به هيچ وجه براي رل بازي كردن مساعد نبود و تمام وجودم از شوق مي لرزيد.

-          

الو بفرماييد.

فرياد زدم:

-          

مهشيدجون قبول شدم ، قبول شدم.

مهشيد از شدت خوشحالي قهقه اي زد و بعد با صداي بلندي گفت :

-          

مي دونستم . نگفتم كه قبول ميشي . من مطمئن بودم . عاليه تبريك ميگم . كجا ؟ چه رشته اي ؟

-          

مديريت ، اونهم تهران ،باورت ميشه ؟

با اعتماد به نفس زيادي جواب داد :

-          

چرا كه نه حقت بوده ، براش زحمت كشيدي !

-          

ممنونم ، فدات شم . اگر اين مدت همدلي و همراهي تونبود حتما تا حالا دق كرده بودم .

-          

نتيجه ي تلاش خودت بوده ، راستش رو بخواي گاهي اوقات دلم مي خواست به خاطر زحمتي كه كشيدي قبول بشي ولي گاهي وقتها فقط بخاطر علي دوست داشتم قبول نشي !

با لحني قهر آلود جواب دادم :

-          

تو كه اين قدر بد جنس نبودي مهشيد !

-          

حالا كه همه چيز همان طور شد كه خودت خواستي ، به قول ماما تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد.

از روي درماندگي گفتم :

-          

پس به قول مامان منم لااقل تو يكي كه خوب مي دوني نقل اين حرفا نيست .و الله ، من دوست ندارم به اين زودي شوهر كنم و شغلم بشه خانه داري.نمي دونم تو چطوري فكر مي كني ولي من يكي به اين چيزا قانع نيستم كه يه عمر مثل مامانم بشورم و بسابم  و آشپزي كنم . دلم مي خواد در كنار خانه داري يك شغل درست حسابي  هم داشته باشم دوست دارم در اجتماع مطرح باشم ، از راكد موندن و كنج خونه نشستن متنفرم.

مهشيد آهي كشيد و گفت :

-          

خوش به حالت ليلا ، گاهي اوقات بهت حسوديم ميشه !

-          

گمشو ، به چي من حسوديت ميشه ديوونه !تو كه هم خوشگلي و هم پولدار، چرا ديگه ناشكري مي كني ؟

-          

برو بابا ، يه طوري مي گي خوشگلي كه هر كي ندونه فكر مي كنه خودت زشت و بي ريختي !پس علي ما كشته مرده ي چي تو شده ؟ باور كن اگه من قد و هيكل و چشماي تو رو در كنار اين خونواده ي صميمي داشتم ديگه  غصه نداشتم .

قيافه مهشيد خيلي نازو قشنگ بود ولي قد كوتاه و هيكل تقريبا چاقي داشت،براي همين هميشه حسرت قد بلند و باريك منو مي خورد.قربون خدا برم كاشكي لطفش رو كامل مي كرد و يه ذره از خوشگلي و پولداري مهشيدوبه من ميداد  و كمي از قد بلند و در خوب منو هم به اون با خنده بهش گفتم:

-          

پس يادم باشه وقتي رفتم تهران يه بقاب بخرم و بزنم به صورتم تا فقط چشمام ديده بشه و فك و بيني ام پنهون بمونه . در ضمن تو خيلي ناشكري مگه خانواده ي تو چشه؟

-          

بگو چش نيست ، چهارتا بچه نيستيم كه هستيم ! بابام فقط به فكر كارش نيست كه هست ، خيلي بهمون توجه داره كه نداره ، فقط بلده پول خرجمون كنه . ولي تو چي ؟ يكي يه دونه و البته خل و ديوونه ، با اون باباي عاقلو مهربونت و مامان نازنين و آرومت كه تمام توجه و زندگي شون فقطمتوجه توي تحفه است.

-          

خيلي خوب اين قدر چرند نگو. خوشي زده زير دلت وحسابي ترش كردي ! حالا بگو كي مي آيي؟

آهي كشيدو گفت :

-          

بعداز ظهر با مامان مي آم ، به بابات بگو يه جعبه شيريني درست و حسابي بگيره كه مي خوام رژيم رو بذارم كنار و چندتا از اون بزرگاش بخورم.

-          

باشه حتما ، زئد بيا.

-          

ولي ليلا دلم خيلي براي علي مي سوزه ، فكر كنم تنها كسي كه از شنيدن اين خبر خوشحال نشه اونه !

با ناراحتي جواب دادم:

-          

تو كه شاهدي ، من از همون اول هم اميدوارش نكرده بودم فقط بهش گفته بودم كه اگه دانشگاه سراسري قبول نشدم درباره پيشنهادش فكر مي كنم ، حالا هم كه مي بيني قبول شدم . تازه به كارشناسي تنها هم قانع نيستم.

مهشيد خنده موزيانه اي كرد :

لابد مي دونستي قبولي اين سنگو انداختي جلوپاش !

بايد قبول ميشدم مهشيد! تو خودت خوب مي دوني كه من نمي تونم دانشگاه آزاد برم ، هزينه هاي آزاد كمر شكنه . تازه همين الانش هم  خيلي واسه بابا ناراحتم ، هيچ مي دوني چقدر بايد خرجم كنه ؟

-          

اوه....تو هم ديگه داري سخت مي گيري ، خوبه مثل ما چهار تا نيستيد. نترس بابات برات كم نمي ذاره و از پس تو يكي بر مي آد. در ضمن تو زيادي نگراني و مراعات مي كني و گرنه درآمد بابات كم نيست ، خيلي حرص نخور.

با خودم گفتم خدا كنه همين طوري كه مهشيد ميگه باشه ولي به قول بي بي(مادر بابام) نفسش از جاي گرم بلند در مي آد.

بعد از اينكه با مهشيد خداحافظي كردم سعي كردم توي اين لحظات شاد به هيچ چيز بدي فكر نكنم . خيلي وقت بود كه به خدا قول داده بودم به خاطر بي پولي ناشكري نكنم ولي ديگه بهش قول نداده بودم كه از پول دارها خوشم بياد!

به نظر من همه ي پولدارها يك عده آدم غد و متكبر و بي شخصيت هستند ! البته چندين بار به خودم گفته بودم كه گربه دستش به گوشت نمي رسه مي گه پيف چه بد بوست .

همه اون چيزهايي كه در رويا آرزو داشتم در خانه ي خاله ميديدم ، يك حياط بزرگ و قشنگ كه پر از باغچه ي زيبا وپر گل و ديوارهاي سنگ سفيد بود ، در مقابل حياط كوچك ما با حوض و باغچه نقلي و ديوارهاي آجرنما. اتاقها و پذيرايي بزرگ و قشنگشان كه با فرش هاي ، تابلوها و مبل و تخت هاي قشنگ تزيين شده بود! با دو اتق خواب جمع و جور و پذيرايي كوچك و ساده ي ما كه با پتوهاي سفيد و پشتي هاي قاليچه اي و دو تخته فرش دستي كهنه و قديمي با تابلوها و پرده هاي ارزان ساده قابل مقايسه نبود در ضمن وجود دو تا ماشين مدل بالا و قشنگ داخل حياط آنها در برابر حياط بي ماشن ما ، حقا هم كه تفاوت زياد بود!

با همه انها هنوز خاله و شوهرش عمو مفيدي و از همه مهمترپسر خاله ام منتظر بودند تا من لب تر كنم .

تا حالا هم چند بار به عناوين مختلف از من خاستگاري كرده بودند كه هر بار جواب رد داده بودم ، سال ها پيش در سن نوجواني گاهي از روي شيطنت در راه مدرسه پسرها را سركار مي گذاشتم ولي نه فراتر از اون چون هدف اصلي و مهم من فقط درس خواندن بود . نه اينكه از علي بدم بياد ، نه ! علي پسر خيلي خوب و آقايي بود ، مهندسي برق را تمام كرده و دوران خدمتش را گذرانده و در شركت برق مشغول كار بود و هيچ مشكلي نداشت . در واقع مشكل من بودم كه به هيچ وجه نمي تونستم علي را به چشمي غير از پسر خاله ببينم ، از طرفي هم آمادگي ازدواج نداشتم و اصلا دلم نمي خواست راجع بهش فكر كنم.

مامان نازو كم حرفم چيزي نمي گفت ، بابا هم كه قربونش برم اين قدر براي من ارزش قائل بود كه تصميم گيري را به عهده ي خودم گذاشه بود . البته از اين بابت به اطمينان داشت و خوب مي دانست كه درس و آينده ام را فداي شوهر كردن نمي كنم.

چشمم از پنجره ي باز اتاقم به باباي خوبم افتاد كه جلو حوض ايستاده بود و آستين ها را براي وضو بالا مي داد . دلم با ديدن خوبي و صفاش ضعف رفت .مهشيد درست مي گفت ! مهرو محبتي كه با وجود پدر و مادر نازنينم در خونه ي ما حاكم بود با همه ي پول هاي دنيا قابل تعويض نبود.

از چهار بچه اي كه مامان حامله شده بود تنها من به دنياي آنها پا گذاشته بودم !به همين خاطر كاملا مركز توجه آنها بودم و از هيچ چيزي برايم دريغ نداشتند.

مامان زني آروم و خانه دار بود كه همه جوره به من و بابا مي رسيد ، بابا هم دبيري مستعد و سر شناس بود كه به تازگي بازنشسته شده و از احترام خاصي برخوردار بود.

بابا از كلاس اول ابتدايي و حتي قبل از آن به قدري روي درس من حساسيت نشان داده بود كه حالا از اين لحاظ خيلي موفق بودم و اعتماد به نفس بالايي داشتم كه آن هم به خاطر توجهات و ميدان دادن ها و حمايتهاي بي دريغش بود.

بابا از دار دنيا همين يك خانه ي كوچولو و كلنگي را داشت و تكه زميني كه ارث پدري اش بود ، هر چه اطرافيان از جمله عمو مفيدي (شوهرخاله ام) كه دلال زمين بود از او مي خواستند كه آن را بفروسد و با مقدار كمي از آن يك ماشين بخرد و بقيه اش را بكار بيندازد راضي نميشد كه نميشد .

اما بابا سرسختانه روي حرفش پافشا ري  مي كرد و مي گفت كه اين زمين براي ليلاست!

از فكر داشتن چنين پدر و مادري و بعداز مقايسه ي آنها با پول جدا شرمنده شدم ، خدايا منوببخش اي دوتا سرمايه ي بزرگ و قيمتي رو ازم نگير.

از توي اتاق حوله ي دستي بابا را برداشتم و قبل از رفتن به حياط يه سري به آشپزخانه زدم و مامان را جلو اجاق گاز ايستاده و مشغول سرخ كردن كتلت بود بغل گرفتم و محكم به خودم فشردم و از روي شانه اش بوسيدم.

بوي خوش و ظاهر اشتها آور كتلت ها باعث شد تا ناخنكي كوچك به آنها بزنم . بعد جست وخيز كنان به حياط رفتم و در كنار باباي مهربونم كه در حال وضو گرفتن بود ايستادم و نگاهي از روي عشق به او انداختم .

بابا با اتمام وضو همانطور كه در حال فرستادن صلوات بود حوله را از روي دستم برداشت و با تكان سر ازم تشكر كرد . گفتم:

-          

قبول باشه بابا.

با لبخند گفت:

-          

از بوي دهنت پيداست كه بازم به غذا ناخنك زدي !

-          

فداتون بشم!اين دفعه رو هم نديد بگيريد.

اخم كرد و گفت:

-          

خدا نكنه ! نوش جانت.

جلوتر از بابا وارد شدم و سجاده ي خودم را كه هنوز پهن بود براش صاف و مرتب كردم . وقتي او به نماز ايستاد روزنامه را برداشتم و روي تخت زير درخت آلبالو ولو شدم وگفتم بازم شكرت خدا. خدا خودش شاهد بود كه چقدر آرزوي قبولي در تهران را داشتم ، از نظر من درس خوندن در تهران يه موفقيت فوق العاده و استثنايي است.

خبر خوش قبولي در دانشگاه اشتهايم را دو چندان كرده و بعد از خوردن نهار خوشمزه ي مامان با جمع كردن سفره يه فنجان چاي براي بابا ريختم و بردم. در حين خوردن غذا متوجه سكوت سنگين بابا شده بودم ، با اينكه سعي مي كرد خود را آرام نشان دهد ولي من كاملا حالت هاي اورا مي شناختم ، چند مرتبه در حال صحبت باهاش صدايش كرده بودم تا حواسش را جمع كرده!

تا زماني كه كنارش ننشستم متوجه برگشتن من از آشپزخانه نشد !وقتي به خود آمد لبخند مهربانش را نثارم كرد ، در جواب لبخندش اخمي كردم و پرسيدم:

-          

باباجون از چي ناراحتي ؟ از اينكه من قبول شدم؟

دستش را دور شانه ام انداخت و با اشتياق مرا به خود فشرد و گفت:

-          

چرا اين طوري فكر مي كني دخترم ؟ قبولي تو آرزوي من بود ،مگه ميشه ناراحت باشم؟

خنده اي نمايشي سر داد و گفت :

-          

حالا ديدي چقدر شادم ؟ امروز دنيا برام يه رنگ ديگه است !

-          

جون من راستشو بگيد چرا ناراحتيد؟

در حالي كه گردنشرا كج مي كرد ،خيره نگاهم كرد و گفت:

-          

مي خواي راستش رو بگم؟

-          

مگه تا حالا از زبون شما دروغ هم شنديم؟

اين بار تسليم گونه خنديد و گفت:

-          

تو آدم رو خلع سلاح مي كني دختر.باور كن بعداز اين همه سال زندگي با مادرت ،خيلي راحت تر مي تونم چيزي رو از اون پنهون كنم اما از تو يكي نه!

خودم را براش لوس كردم و سرم را روي شانه ي مهربانش گذاشتم وجواب دادم:

-          

به خاطر اينكه من و شما نيمي از وجود همديگه هستيم.

به قول خودش هميشه در برابر جوابهاي من كم مي آورد و در بيشتر مواقع صادقانه سكوت ميكرد.چندلحظه بعد سرم ا بلند كردم و مستقيم به چشمانش زل زدم و پرسيدم:

-          

يه چيزي هست  كه شما را نگران كرده مگه نه ؟ از رفتن من ناراحتيد؟

با عشق عشق نگاهم كرد و بعد سري تكان داد و گفت:

-          

تو حتي فكر منو هم مي خوني  دختر واقعا كه تو نيمي از وجود خودمي! درست فكر كردي ، نگرانم ! از رفتنت ناراحتم ، اما يه وقت فكر نكني خودخواهم وتورا فقط براي خودم مي خوام . اينو مي دونم و قبول دارم كه بالاخره رفتني هستي ، امروز نه فردا، اما چطور بگم.....

كمكش كردم و گفتم:

-          

اما چي بابا؟ راحت باش ، حرفت رو بزن.

نفس عميقي كشيد و مظلومانه گفت:

-          

راستش دوست نداشتم تهران قبول بشي ، حتي آگه يك شهرستان كوچيك ولو دورتر هم قبول ميشدي من راضي تر و راحت تر بودم !مخصوصا كه بخاطر خوابگاه بايد توي نوبت باشي.

متعجب از اين حرف بابا چند لحظه خيره و مات نگاهش كردم . با بلاتكليفي شانه بالا انداخت و ادامه داد:

-          

ابن طوري نگاهم نكن ،خودت اصرار داشتي حرف دلم رو بزنم.

ناباورانه جواب دادم:

-          

اين طرز فكر از شما بعيد بابا! شما يك شخصيت اجتماعي و فرهنگي ديگه چرا؟هيچ مي دونيد من چقدر آرزوي قبول شدن در چنين دانشگاه معتبري رو داشتم. شما كه مي دونيد مدرك گرفتن از اين دانشگاه خودش يك امتياز بزرگ براي آينده ي منه ، واقعا كه از شما تعجب ميكنم !

بابا نگاهم كرد نگاهي كه در آن يك دنيا نگراني موج مي زد. بعد فنجان چاي را برداشت و در سكوت آن را نوشيد صبر كردم تا چايي اش را تمام كند چون مي دانست كه من تا به نتيجه نرسيدن بحث دست بردار نيستم.بعداز نوشيدن چاي فنجان خالي را روي سيني گذاشت و با دست سيني را كنار كشيد و پاي جمع شده اش را دراز كرد و گفت:

-          

حقيقتش رو بخواي من از تهران خوشم نمياد تهران يك شهر بي در و پيكر كه نا امني در اون زياده.

سرم را ناباورانهتكان دادم:

-          

از شما توقع نداشتم بابا! منظورتون اينه كه به من اعتماد نداريد؟

-          

نه،نه.از اين فكراي اشتباه نكن دخترم،من كاملا به تو اعتماد دارم فقط به محيط شلوغ اونجا اعتماد ندارم.

نگو بابا ،مگه من اولين دختر شهرستاني هستم كه قراره برم اونجا و درس بخونم؟ از اون گذشته، شما كه مي دونيد من دست وپا چلفتي و از اون مهمتر نديد بديد شهر تهران نيستم. اين خود شما بوديد كه هميشه به من اعتماد به نفس مي داديد و مي خواستيد عميق فكر كنم تا بهترين ها رو به دست بيارم . يادتون رفته همين شما بوديد كه مي گفتيد نبايد در برابرهر اتفاق تازه اي هول بشم،پس چي شد بابا !؟

مامان بعداز فارغ شدن از كارهاي آشپزخانه با ظرف ميوه وارد اتاق شد و متعجب به ما نگاه كرد و بعد ظرف ميوه را جلوي بابا گذاشت و كنارش نشست. بابا براي قانع كردن من گفت:

-          

انكار نمي كنم همه ي اينها رو خودم يادت دادم .از نظر من تو از ده تا پسر هم شجاع تري و من كاملا بهت اعتماد دارم اينوهم يادت باشه كه تو هميشه باعث افتخار من بودي و هستي.خودم هم مي دونم كه قبول شدن در اين دانشگاه كار هر كسي نيست، ولي آخه تو دختري هستي كه از اول زندگيت زير چتر خانواده و در يك شهرستان كوچيك و آروم بزرگ شدي و هنوزم به حمايت خانواده نياز داري.رفتن به تهران درست مثل اين مي مونه كه يه بچه از خونه ش دربياد و يه دفعه وارد شهر شلوغي بشه،اونم تنها ، حالا تو فكرش رو بكن اون بچه اي كه هميشه مامان و باباش كنارش بودند توي بازار شلوغ ، تك و تنها چه حالي بهش دست مي ده؟!

درمانده ولي محكم سرتكان دادم و گفتم :

-          

من اون بچه نيستم بابا،گرچه اون بچه هم بايد روزي از خونه خارج بشه و دنيا رو ببينه . راستش بابا نااميدم كرديد،اگر پسر هم بودم همين حرفو مي زديد؟شما فكر مي كنيد كه من هنوز يه بچه ي دست و پا چلفتي هستم!

خواستم بلند شم و از اتاق برم بيرون كه مامان گفت:

-          

براي من هم جدا شدن از ليلا خيلي سخته ولي كاملا مطمئنم كه اون مثل من نيست و مي تونه از پس خودش بربياد.

مامان خيلي كم حرف بود ولي وقتي حرفي ميزد ، درست و به موقع بود . بابا در جوابش گفت:

-          

هر دوتون منظور منو درك نكرديد،من هم به دخترم اعتماد دارم فقط مي ترسم مشكلي براش پيش بياد ! به نظر من اون هنوز هم به همراهي ما نياز داره . باور كن با اينكه اصلا از تهران خوشم نمياد اما اگه به خاطر تنگي نفس تو نبود اسباب مون رو جمع مي كرديم  و باهاش مي رفتيم.

و بعد رو كرد به من و گفت:

-                                   

ديگه نشنوم بگي تو رو با پسرا مقايسه مي كنم ، خودت مي دوني كه شنيدن اين حرفا ناراحتم مي كنه ؟ بهتر از هر كسي مي دوني كه تموم دنياي ما تويي و اگر هم چيزي مي گيم فقط بخاطر خودته.

اين را مطمئن بودم ولي نمي خواستم استدلال بابا را بپذيرم . البته دوري از آنها براي من هم سخت بود ، آنهابيي كه از جانشان هم برايم دريغ نداشتند ولي چشم انداز زندگي در پايتخت نشيني آن هم زندگي دانشجويي برايم رويايي بود دست نيافتني كه حالا به آن دست پيدا كرده بودم  و نمي خواستم به راحتي آن را از دست بدهم . ديد من مثل بابا باز نبود من فقط  حال را مي ديدم و او آينده را . بابا كه فكر مي كرد سكوتم مبني بر رضايت است ادامه داد:

-          

خيلي ها هستند كه راضي اند امتياز تو را بخرند ! مثلا اگه يه دختر تهراني هم رشته ي تو ، توي يكي از شهرستانهاي نزديك ما قبول شده باشه از خداشه كه جاشو با تو عوض كنه . البته خودت اينو خوب مي دوني كه من جنبه ي مادي اين قضيه رو نمي سنجم ريال در اصل دلايلم همونه كه گفتم :

- حالا نظر تو چيه؟

با نلراحتي جواب دادم :

-          

من اگر قبول هم بكنم فقط بخاطر احترام به خواسته ي شماست و گرنه به هيچ وجه دوست ندارم موقعيتي رو كه با اين مشقت به دست آوردم بفروشم.

بعد بلند شدم دست بابا رو بوسيدم و با گفتن ببخشيدي كوتاه از اتاق خارج شدم و به حياط رفتم.

بابا با اين نظرياتش مرا از اوج قله ي شادي به زير آورده بود ! از حرفهايش فقط همين قدر فهميده بودم كه به من اعتماد ندارد و مرا يك دختر دست و پا بسته  ي شهرستاني مي بيند كه با وارد شدن به تهران خودش را گم مي كند و آينده اش را تباه مي شود.
خب اينم از قسمت اول .نظر ياددتون نره...

رمان غريبه ي آشنا...(1)
رمان غريبه ي آشنا...(1)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

تكليف پايان هفته پايه دوم ويژه ي محرم


تكليف پايان هفته پايه دوم ويژه ي محرم

دانلود فايل

 

+وبلاگي براي كلاس چهارمي ها

 

 

 



تكليف پايان هفته پايه دوم ويژه ي محرم
تكليف پايان هفته پايه دوم ويژه ي محرم
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

عكس متحرك متفرقه Others


عكس متحرك متفرقه Others

 



عكس متحرك متفرقه Others
عكس متحرك متفرقه Others
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

كاربرگ محرم (2)


كاربرگ محرم (2)

www.bandarstudents.blogfa.com

دانلود فايل

 

 

 



كاربرگ محرم (2)
كاربرگ محرم (2)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman حس پايدار (9)


roman حس پايدار (9)

 

 

زدم از خونه بيرون.هوا سرد بود ولي من احساس سرما نميكردم.پياده رفتم تا محل قرارم با سحر. سحرو ديدم كه يه مانتوي كوتاه مشكي ساده پوشيده بود با يه كاپشن بلند مشكي روش كه زيپ كاپشن رو هم باز گذاشته بود. يه جين روشن هم پاش بود با كتوني چسبي مشكي و مثل من مقنعه مشكي سر كرده بود و كيف هم نياورده بود.

يه خورده كنار هم با بيحالي راه رفتيم كه وايسادم:

-سحر!

-هوم؟

-ميدوني مغز خر چيه؟

-چيه؟

-هميني كه من و تو خورديم سر صبح توي سرما پاشديم اومديم بيرون!ساعتو نگا!تازه 8 شده!

-به قرآن فرانك منم داشتم ميومدم همش همينو ميگفتم.خيلي هم خوابم مياد!

-حالا كه اومديم ولي خداييش من و تو هرچي خر رو گذاشتيم توي جيب پشت شلوارمون!

سحر با خواب آلودگي و خميازه كشون:

-چرا جيب پشت؟

همونجوري كه به سنگ ريزه هاي زير پام لگد ميزدم و كاپشنمو داده بودم بالا و از زيرش ، دستامو كرده بودم توي جيب سوييشرتم، متفكر ادامه دادم حرفمو :

-آخه من معمولا گوشيمو توي جيب بغل شلوارم ميذارم .جا نميشه خرها رو بذارم، پس مجبورم بذارم پشت!

خلاصه با مسخره بازي رفتيم توي پارك و نشسته بوديم روي تاپ. توي حال خودم بودم كه يه لحظه سحر داد زد :

-فرانك سمت چپتو نگاه نكن!

منم كنجكاو شدم ببينم چه خبره ميگه نگاه نكن!برگشتم ديدم:

-اوغ! يه مرتيكه چاقالو كه فقط يه بلوز قرمز تنشه شلوارشو گلاب به روتون درآورده وايساده پشت درختچه هاي كوچيك ِ تازه كاشته شده ي پارك،طوري كه از بيرون پارك ديده نميشد و فقط ما كه توي محوطه بازي بچه ها بوديم ميديديمش!پايين تنشو هم هي تكون ميداد.منظره ي خيلي زشتي بود!

برگشتم سمت سحر و با تعجب مرده روبا دست بهش نشون ميدادم كه يهو سحر گفت:

-بدو!

دوباره سمت چپمو نگاه كردم ديدم مرده شلوار به دست داره  مياد سمتمون.گنگ و گيج فقط نگاش ميكردم كه هرلحظه نزديك تر ميشد.سحر دستمو كشيد:

-فرانك اگه برسه بهمون كار جفتمون ساختس!معلومه حال درستي نداره .فرانك بلند شو اينجا هم خلوته!

تازه به خودم اومدم!جيغ زدم:

-يا امام غريب! بدو سحر!

انگار با جيغ بلند من اون مرده فهميد ميخوايم فرار كنيم شروع كرد به دوييدن.ما هم با تمام وجود و با آخرين سرعتي كه ميتونستيم ميدوييديم.از پارك تازه خارج شده بوديم و رسيده بوديم دم پمپ بنزين كه يهو لباسم از پشت كشيده شد.

نه خدايا!

خوردم زمين و اون مرده هم افتاد روم!يه لحظه صدامو گم كردم.سرمو بلند كردم ديدم سحر يه خورده دورتر وايساده داره با بهت و ترس نگاه ميكنه!هرچي اطرافو نگاه كردم هيچكس رو نديدم!خب حق هم داشتن سر صبح توي اون سرما هيچ آدم عاقلي بيرون نميرفت.من و سحر كه كلا عاقل نبوديم.تكليف اون مرده هم مشخص بود!مرده در همون حالت منو برگردوند سمت خودش.از بوي گند بدنش و دهنش حالم داشت بهم ميخورد!ولي توي همون حالت گيجي و حالت تهوع،داشتم صورتشو ارزيابي ميكردم.

-موهاش روشن بود و جلوي سرش يه كم خالي بود ولي كلا موهاش كم پشت بود.صورتش سفيد شيربرنج بود!بيني گوشتي داشت.لباشم...خدايا اين چرا داره هي نزديك ميشه؟بلوز قرمزشم زد بالا! لباشو كه آورد نزديك  از شوك دراومدم يه جيغ كشيدم كه دستشو گذاشت روي دهنم و شروع كرد ركيك ترين فحش هايي كه تا حالا هم نشنيده بودمو به زبون مياورد و هرلحظه چشماي من يه درجه گشادتر ميشد.ولي دستشو گاز گرفتم كه ورش داشت و خواست لباشو فرود بياره روي صورتم كه دستم رو بردم زير شكمش و با ناخوناي بلندم چنان نيشگوني گرفتم كه مرده و زنده ش اومدن جلوي چشماي هيزش و بدنش هم شل شد.

با زور خودمو از زيرش بيرون كشيدم كه ديدم دستم خونيه! نميدونم چرا ولي خندم گرفت و با خنده وايسادم يه خورده نگاهش كردم كه سحر اومد و منو كشيد دنبال خودش.

يه كم كه دويديم شروع كرديم به راه رفتن ِ آروم.دور كه شديم رفتم روي جدول كنار خيابون نشستم. بدنم شل بود.ولي از اونجايي كه اصلا دوست ندارم ضعف هام رو كسي ببينه و نميخوام شكننده به نظر بيام ، سعي كردم خودم رو آروم نشون بدم. سرمو بلند كردم به سحر كه بالاي سرم وايساده بود و با ناراحتي و اشك توي چشماش نگام ميكرد خيره شدم:

-سحر!

-هوم؟

-ميگما مرده سردش نبود به نظرت؟!!!!

سحر روي دوزانو جلوم نشست:

-فرانك تو الان بايد گريه كني!اينو ميفهمي؟بميرم حتما شوكه شدي! ببخش ترسيدم بيام جلو!

-خوب كردي نيومدي مرده هم خودش هم دهنش خيلي بوي بدي ميداد!

سرمو با بي خيالي خاص خودم تكون دادم:

-حالا شوكه واسه چي؟فقط تعجب كردم چرا سردش نبود!من هرچي فكر ميكنم نميفهمم براي چي بايد گريه كنم؟من كه سالمم!

سحر كه ديگه با خل بازي هاي من كاملا آشنا شده بود فقط خيره نگام كرد  بعد دوباره راه افتاد منم بلند شدم پشت سرش رفتم.يه خورده كه رفتيم رسيديم به يه موبايلي كه تازه باز كرده بود.رفتيم تو يه پسر هَپَلي اون پشت نشسته بود.

يه خورده نگاش كردم ببينم موهاش چجوريه چون عادت دارم به موها و شلوار و كفش ها خيلي دقت ميكنم.حالا اين كفش و شلوارش كه معلوم نبود پس خيره شدم به موهاش:

-سلام صبح به خير.سيم ايرانسل چي دارين؟چند تومن؟زود تند سريع با قيمت.با تشكر!

پسره با خنده  شروع كرد خط هاي روند و قيمتهاشو گفتن.حرفشو قطع كردم:

- آقا يه خط آشغالي ميخوام!

پسره با خنده:

-واسه مزاحمت؟!

جدي شدم و اخم كردم:

-خيلي حرف ميزنيا!سحر بريم!

-خانوم چرا ناراحت ميشي؟خط آشغالي هم دارم.

 

 

 

 

 همچنان ادامه دارد....!



roman حس پايدار (9)
roman حس پايدار (9)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

رمان براي موبايل


رمان براي موبايل

طوبا و معناي شب

همراز عشق

آينه دروغ مي گويد

زندان زنان آمريكا(خارجي)

من رجينا هستم(خارجي)

هيچ يك از آنها بازنمي گردد(خارجي)

آرامش من

در شب

اتفاق عاشقي

مسير عشق

دختر سركش



رمان براي موبايل
رمان براي موبايل
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

عكس متحرك روز تولد Happy Birthday


عكس متحرك روز تولد Happy Birthday



عكس متحرك روز تولد Happy Birthday
عكس متحرك روز تولد Happy Birthday
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۲:۵۰:۴۳ توسط: موضوع: | نظرات (0)

آموزش آیفون و آیپد
موزن میکروتاچ مکس
کارتون رابین هود
گردنبند  فلزی پاور بالانس