
دانلود فايل
+وبلاگي براي كلاس چهارمي ها
![]()
زدم از خونه بيرون.هوا سرد بود ولي من احساس سرما نميكردم.پياده رفتم تا محل قرارم با سحر. سحرو ديدم كه يه مانتوي كوتاه مشكي ساده پوشيده بود با يه كاپشن بلند مشكي روش كه زيپ كاپشن رو هم باز گذاشته بود. يه جين روشن هم پاش بود با كتوني چسبي مشكي و مثل من مقنعه مشكي سر كرده بود و كيف هم نياورده بود.
يه خورده كنار هم با بيحالي راه رفتيم كه وايسادم:
-سحر!
-هوم؟
-ميدوني مغز خر چيه؟
-چيه؟
-هميني كه من و تو خورديم سر صبح توي سرما پاشديم اومديم بيرون!ساعتو نگا!تازه 8 شده!
-به قرآن فرانك منم داشتم ميومدم همش همينو ميگفتم.خيلي هم خوابم مياد!
-حالا كه اومديم ولي خداييش من و تو هرچي خر رو گذاشتيم توي جيب پشت شلوارمون!
سحر با خواب آلودگي و خميازه كشون:
-چرا جيب پشت؟
همونجوري كه به سنگ ريزه هاي زير پام لگد ميزدم و كاپشنمو داده بودم بالا و از زيرش ، دستامو كرده بودم توي جيب سوييشرتم، متفكر ادامه دادم حرفمو :
-آخه من معمولا گوشيمو توي جيب بغل شلوارم ميذارم .جا نميشه خرها رو بذارم، پس مجبورم بذارم پشت!
خلاصه با مسخره بازي رفتيم توي پارك و نشسته بوديم روي تاپ. توي حال خودم بودم كه يه لحظه سحر داد زد :
-فرانك سمت چپتو نگاه نكن!
منم كنجكاو شدم ببينم چه خبره ميگه نگاه نكن!برگشتم ديدم:
-اوغ! يه مرتيكه چاقالو كه فقط يه بلوز قرمز تنشه شلوارشو گلاب به روتون درآورده وايساده پشت درختچه هاي كوچيك ِ تازه كاشته شده ي پارك،طوري كه از بيرون پارك ديده نميشد و فقط ما كه توي محوطه بازي بچه ها بوديم ميديديمش!پايين تنشو هم هي تكون ميداد.منظره ي خيلي زشتي بود!
برگشتم سمت سحر و با تعجب مرده روبا دست بهش نشون ميدادم كه يهو سحر گفت:
-بدو!
دوباره سمت چپمو نگاه كردم ديدم مرده شلوار به دست داره مياد سمتمون.گنگ و گيج فقط نگاش ميكردم كه هرلحظه نزديك تر ميشد.سحر دستمو كشيد:
-فرانك اگه برسه بهمون كار جفتمون ساختس!معلومه حال درستي نداره .فرانك بلند شو اينجا هم خلوته!
تازه به خودم اومدم!جيغ زدم:
-يا امام غريب! بدو سحر!
انگار با جيغ بلند من اون مرده فهميد ميخوايم فرار كنيم شروع كرد به دوييدن.ما هم با تمام وجود و با آخرين سرعتي كه ميتونستيم ميدوييديم.از پارك تازه خارج شده بوديم و رسيده بوديم دم پمپ بنزين كه يهو لباسم از پشت كشيده شد.
نه خدايا!
خوردم زمين و اون مرده هم افتاد روم!يه لحظه صدامو گم كردم.سرمو بلند كردم ديدم سحر يه خورده دورتر وايساده داره با بهت و ترس نگاه ميكنه!هرچي اطرافو نگاه كردم هيچكس رو نديدم!خب حق هم داشتن سر صبح توي اون سرما هيچ آدم عاقلي بيرون نميرفت.من و سحر كه كلا عاقل نبوديم.تكليف اون مرده هم مشخص بود!مرده در همون حالت منو برگردوند سمت خودش.از بوي گند بدنش و دهنش حالم داشت بهم ميخورد!ولي توي همون حالت گيجي و حالت تهوع،داشتم صورتشو ارزيابي ميكردم.
-موهاش روشن بود و جلوي سرش يه كم خالي بود ولي كلا موهاش كم پشت بود.صورتش سفيد شيربرنج بود!بيني گوشتي داشت.لباشم...خدايا اين چرا داره هي نزديك ميشه؟بلوز قرمزشم زد بالا! لباشو كه آورد نزديك از شوك دراومدم يه جيغ كشيدم كه دستشو گذاشت روي دهنم و شروع كرد ركيك ترين فحش هايي كه تا حالا هم نشنيده بودمو به زبون مياورد و هرلحظه چشماي من يه درجه گشادتر ميشد.ولي دستشو گاز گرفتم كه ورش داشت و خواست لباشو فرود بياره روي صورتم كه دستم رو بردم زير شكمش و با ناخوناي بلندم چنان نيشگوني گرفتم كه مرده و زنده ش اومدن جلوي چشماي هيزش و بدنش هم شل شد.
با زور خودمو از زيرش بيرون كشيدم كه ديدم دستم خونيه! نميدونم چرا ولي خندم گرفت و با خنده وايسادم يه خورده نگاهش كردم كه سحر اومد و منو كشيد دنبال خودش.
يه كم كه دويديم شروع كرديم به راه رفتن ِ آروم.دور كه شديم رفتم روي جدول كنار خيابون نشستم. بدنم شل بود.ولي از اونجايي كه اصلا دوست ندارم ضعف هام رو كسي ببينه و نميخوام شكننده به نظر بيام ، سعي كردم خودم رو آروم نشون بدم. سرمو بلند كردم به سحر كه بالاي سرم وايساده بود و با ناراحتي و اشك توي چشماش نگام ميكرد خيره شدم:
-سحر!
-هوم؟
-ميگما مرده سردش نبود به نظرت؟!!!!
سحر روي دوزانو جلوم نشست:
-فرانك تو الان بايد گريه كني!اينو ميفهمي؟بميرم حتما شوكه شدي! ببخش ترسيدم بيام جلو!
-خوب كردي نيومدي مرده هم خودش هم دهنش خيلي بوي بدي ميداد!
سرمو با بي خيالي خاص خودم تكون دادم:
-حالا شوكه واسه چي؟فقط تعجب كردم چرا سردش نبود!من هرچي فكر ميكنم نميفهمم براي چي بايد گريه كنم؟من كه سالمم!
سحر كه ديگه با خل بازي هاي من كاملا آشنا شده بود فقط خيره نگام كرد بعد دوباره راه افتاد منم بلند شدم پشت سرش رفتم.يه خورده كه رفتيم رسيديم به يه موبايلي كه تازه باز كرده بود.رفتيم تو يه پسر هَپَلي اون پشت نشسته بود.
يه خورده نگاش كردم ببينم موهاش چجوريه چون عادت دارم به موها و شلوار و كفش ها خيلي دقت ميكنم.حالا اين كفش و شلوارش كه معلوم نبود پس خيره شدم به موهاش:
-سلام صبح به خير.سيم ايرانسل چي دارين؟چند تومن؟زود تند سريع با قيمت.با تشكر!
پسره با خنده شروع كرد خط هاي روند و قيمتهاشو گفتن.حرفشو قطع كردم:
- آقا يه خط آشغالي ميخوام!
پسره با خنده:
-واسه مزاحمت؟!
جدي شدم و اخم كردم:
-خيلي حرف ميزنيا!سحر بريم!
-خانوم چرا ناراحت ميشي؟خط آشغالي هم دارم.
همچنان ادامه دارد....!
همراز عشق
آينه دروغ مي گويد
زندان زنان آمريكا(خارجي)
من رجينا هستم(خارجي)
هيچ يك از آنها بازنمي گردد(خارجي)
آرامش من
در شب
اتفاق عاشقي
مسير عشق
دختر سركش









































